جوان آنلاین: «من از خواهرانم میخواهم که زینبی رفتار کنند. از پدر و مادر عزیزم هم میخواهم وقتی خبر شهادت من را شنیدند، گریه نکنند که دشمن خوشحال میشود.» اینها تنها بخشی از وصیتنامه شهید رضا قربانی از شهدای دقوق آباد رفسنجان است. عملیات کربلای ۵ یکی از بزرگترین و سرنوشتسازترین عملیاتهای جنگ ایران و عراق بود که در دی ۱۳۶۵ انجام شد. شهید رضا قربانی در اولین روز از آغاز عملیات به شهادت رسید. با معصومه قربانی، خواهر شهید رضا قربانی همکلام شدیم تا درباره برادر شهیدش صحبت کند. متن زیر حاصل همکلامی ما با ایشان است.
تکلیف الهی
شهید رضا قربانی، متولد ۹ بهمن ۱۳۴۶ بود. دوران ابتدایی را در روستای دقوق آباد گذراند و دوران راهنمایی را در صفریه و فردوسیه به اتمام رساند. رضا خیلی با خدا و مظلوم بود. ارادت زیادی به اهل بیت (ع) داشت. اهل مسجد بود و در امور فرهنگی مسجد فعالیت میکرد. حضور گستردهای هم داشت. در ایام عزاداری اهل بیت (ع) و مراسمهایی که مسجد بانی برگزاری آن بود حضور پیدا میکرد و بیشتر کارهای اجرایی را بر عهده میگرفت.
یکمرتبه در ایام محرم به مسجد رفت. آن زمان که امکانات امروزی مانند برق و گاز وجود نداشت، رضا برای خدمت به عزاداران امام حسین (ع) در مسجد مشغول آماده کردن آتش با چوب و زغال بود. هنگام این کار، نفت روی پای او ریخت و شلوارش آتش گرفت. در حالی که آتش گرفته بود، دور حسینیه دوید که این امر باعث شدت گرفتن آتش شد. خالهام که در مسجد حضور داشت، با فداکاری رضا را در آغوش گرفت و برای خاموش کردن آتش، او را داخل جوی آب انداخت. پس از این حادثه، رضا دوران سختی را برای بهبودی گذراند. او هر روز مجبور به شستوشوی زخمهایش بود و پاهایش را با پارچه میپیچیدند.
رضا شخصیتی متواضع و از خودگذشته داشت. او در طول خدمتش در جبهه، بارها مجروح شد، اما این موضوع را از خانواده پنهان کرد. بعدها متوجه شدیم او یکمرتبه در اهواز با خودرو تصادف شدیدی کرده و ۴۸ ساعت در بیمارستان کرمانشاه بیهوش بوده است. یک هفته در بیمارستان بود و بعد به خانه آمد.
گاهی میگفتیم رضا جان نرو، شما تکلیفت را انجام دادهای! میروی و کشته میشوی، میگفت کاری به کار من نداشته باشید! من جایگاه خود را در آن دنیا دیدهام. با وجود نگرانیهای خانواده، مصمم به حضور در جبهه بود. گاهی هم همسرم را بهانه میکرد و میگفت همسر خودت چرا میرود؟ شما که دو فرزند هم دارید. او چطور تو و رسول و رضا را تنها میگذارد و میرود؟!
بنده خدا وقتی میآمد و متوجه میشد همسرم در جبهه است، به من و بچهها رسیدگی میکرد که در نبود همسرم کم وکاستی نداشته باشیم.
خیلی به پدر و مادرم احترام میگذاشت. آنقدر که ما شرمنده او میشدیم. وقتی ما حرفی میزدیم که حس میکرد غیبت کردهایم به ما تذکر میداد و میگفت حرف خودتان را بزنید. خیلی خوش اخلاق بود. همه امورات خانه پدر از کشاورزی و دکتر بردن پدر و مادرم را خودش به عهده میگرفت. همیشه با خودم میگویم شاید میخواست تا وقتی در این دنیاست خادمی پدر و مادر را کند و شامل دعای عاقبت بخیری شان شود و چه عاقبت بخیری والاتر و زیباتر از شهادت.
اعلامیه و کتب ممنوعه
رضا بسیار انقلابی بود و در راهپیماییها شرکت فعالانه داشت. گاهی اعلامیه و کتابهای ممنوعه را بین مردم و دوستان منتشر میکرد. ۷ تیر ۱۳۶۰ که بیش از ۷۲ نفر از شخصیتهای برجسته کشور از جمله نمایندگان مجلس و اعضای هیئت دولت در انفجاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند، رضا خیلی بههم ریخته بود. آن زمان پدرم کشاورز بود و باغ پسته داشت. پدرم در باغ مشغول کار بود که رضا رفت پیش او و گفت کار را تعطیل کن، تهران بمبگذاری شده است و ۷۲ نفر از عزیزان این انقلاب در آن حادثه به شهادت رسیدهاند. شهید بهشتی هم در این حادثه به شهادت رسیده است. پدر هم کار را تعطیل کرد و خیلی ناراحت به خانه آمدند. زمانی که همسرم در گردان ۴۱۲ به فرماندهی حاج علی محمدیپور حضور داشت، رضا شبها برای اینکه من و اهل خانه تنها نباشیم به خانه من میآمد. خیلی با هم رفیق و صمیمی بودیم.
حرفهایش دل مادر را لرزاند
زمانی که جنگ آغاز شد، هر کس در حد توان خود راهی شد تا کمکی به دفاع از کشور و اسلام کند. پدرمان هم راهی جبهه شد. بعد از او رضا تصمیم گرفت برود. مادر ابتدا مخالفت کرد و گفت صبر کن پدرت از جبهه بیاید و بعد شما برو جبهه.
رضا گفت باشد مادر من نمیروم، اما فردای قیامت خودت باید جواب اهل بیت (ع) را بدهی. خودت باید جواب حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را بدهی. این جملات دل مادر را لرزاند. او گفت باشد تو هم برو. رضا تا رضایت مادر را گرفت، مشتاقانه بار جهاد بست و راهی شد. بعد از اینکه پدر از جبهه آمد و متوجه شد رضا در جبهه است در خانه ماند. باید یکی به امور خانه و کارهای کشاورزی رسیدگی میکرد.
غیرت دینی رضا!
رضا در عملیاتهای زیادی حضور داشت. او قبل از آغاز عملیات کربلای ۵ برای استراحت و درمان به خانه بازگشته بود، اما زمانی که فرماندهش حاج علی محمدیپور با او تماس گرفت و گفت خودت را به جبهه برسان به حضورت نیاز داریم، عزم رفتن کرد. ممانعتها و مانع تراشیهای ما هم تأثیری در تصمیمش نداشت. اصرار کردیم بماند تا وضعیت جسمانیاش بهتر شود، اما نپذیرفت، گفت وقتی فرمانده ما را فرا خوانده دیگر جای تعلل و ماندن نیست. چطور میتوانم در خانه بنشینم و استراحت کنم، در حالی که میدانم در جبهه به حضور من نیاز است. برادرم راهی شد، غیرتش اجازه ماندن نداد.
میدانم که برنمیگردم
وقتی برای خداحافظی پیش ما آمد، در گیر و دار مراسم عروسی خالهام بودیم. با من رو بوسی کرد و گفت خواهر جان! من میروم، شاید دیگر بازنگردم. گفتم این حرف را نزن. گفت میدانم که برنمیگردم. او رفت و در نهایت در کربلای ۵ شهید شد. رضا خیلی با همسرم رفیق بود. همرزم و دوست خوبی برای هم بودند. همیشه کنار هم بودند. نحوه شهادتش را هم همسرم به من گفت. گویا رضا از ناحیه سر به شدت مجروح میشود و در روز ۱۹ دی ماه در اولین روز آغاز عملیات کربلای ۵ به شهادت میرسد. وقتی همسرم خبر شهادت او را به من داد گفت من هم باید شهید شوم. نمیتوانم دوری رضا را تحمل کنم.
قرار بود برای ما یخ بیاوری
ما در خانه بودیم که خبر دادند عملیات کربلای ۵ شهدای زیادی را تقدیم کرده است. آن ایام پدر و مادرم هر دو با کاروان زیارتی به سوریه رفته بودند. مدتها بود که بیتاب زیارت حضرت زینب (س) شده بودند. وقتی خبر شهادت بچههای محل روستای دقوق آباد را شنیدم فرزندم را در آغوش گرفتم و خود را به خانه پدرم رساندم. وقتی رسیدم مردم را دیدم که برای تسلی خاطر ما و همراهی با ما درِ منزل جمع شدهاند. خیلی شلوغ بود. آنجا بود که شهادت برادرم را باور کردم. اما مانده بودیم که خبر شهادت برادرم را چطور میتوان به مادر و پدرمان که در راه بازگشت به خانه بودند بدهیم. شهدا یکی یکی به محله میرسیدند که همگی با هم تشییع شوند. آن روز پیکر هشت شهید را برای ما آوردند. شهدا را داخل مسجد حضرت ابوالفضل (ع) نگهداری میکردند. همسایهها یخ میآوردند تا پیکر شهدا بو نگیرد. یکی از همسایهها میگفت قرار بود به خانه بیایم و یخ به مسجد ببرم، اما درگیر کارهای دیگر شدم و فراموش کردم یخ به مسجد ببرم. آن شب خواب شهید رضا قربانی را دیدم. رضا گفت همسایه برای ما یخ نیاوردی؟! قرار بود برای ما یخ بیاوری!
از خواب پریدم و یخها را به مسجد رساندم. آن زمان در خانه همه یخچال نبود و جمع آوری یخ در آن شرایط برای سالم نگه داشتن پیکر این هشت شهید عزیز کار راحتی نبود، اما مردم مثل همیشه گل کاشتند. هر طور بود تا روز تشییع شهدا آنها را سرد نگه داشتند.
شهادت در کربلای ۵
کمی بعد خبر رسید کاروان به کرمان رسیده است. چند نفر از بستگان به پیشوازشان رفتند. خبر سنگین بود، هشت نفر از بچههای محل همگی در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیده بودند. پدر و مادرم وقتی آنها را دیدند گفتند چرا آمدید؟ ما خودمان به روستا میآمدیم. آنها هم بهانه آورده بودند و نهایتاً پدر و مادر را با خود به روستا آوردند. در مسیر خانه، پدر از پسر خالهام میپرسد، چه خبر؟ او به پدر میگوید شوهرخاله خدا به شما صبر بدهد. پدرم آنجا متوجه شهادت رضا میشود.
بعدها مادرم برای ما از خوابی روایت کرد که در آن خبر شهادت فرزندش را به او داده بودند. مادر میگفت وقتی برگشتیم تهران ما را به زیارت حرم حضرت معصومه (س) بردند. من بعد از زیارت کناری نشستم و سرم را به دیوار حرم تکیه دادم. خیلی خسته بودم و همین باعث شد برای لحظاتی خوابم ببرد. در عالم رؤیا چند بانو را با عباهای بلند مشکی و روبندهایی که بر چهره داشتند، دیدم. آنها درحالیکه بر سر و سینه خود میزدند و نوای وای حسینم وای حسینم را سر میدادند به سمت من آمدند! این صوت حزین باعث شد به یکباره از خواب بپرم. بیدار شدم. احساسی قوی به من گفت این خواب، خبر از دست دادن عزیزی را میدهد. گویا رضای من به شهادت رسیده است.
دشمن شاد نشویم!
برادرم رضا وصیتنامه هم داشت. او در بخشهایی از وصیتنامهاش اینگونه مینویسد: «من از خواهرانم میخواهم زینبی رفتار کنند. از پدر و مادر عزیزم هم میخواهم وقتی خبر شهادت مرا شنیدند، گریه نکنند که دشمن خوشحال میشود.» بعدها از او دفترچه خاطرهای پیدا کردیم که در آن خاطرات روزهای حضورش در جبهه را نوشته بود. این دفترچه اکنون به یادگاری ارزشمند برای ما تبدیل شده که زمان دلتنگی آن را میخوانیم. اگرچه برای پدر و مادرم سخت بود به این بخش از وصیت رضا عمل کنند، اما صبوری کردند. پدر و مادرم همین که به روستا رسیدند به مسجد رفتند و با پیکر برادرم وداع کردند. ما روزهای سختی را گذراندیم. پدر و مادرم شب تا صبح بیدار بودند و گریه میکردند. نمیخواستند کسی شاهد اشکهایشان باشد. مادرم پای عکس رضا گریه میکرد. میدیدیم که گاهی عکس رضا را با خود به خلوتی میبرد و در خفا بیقراری میکند. پدر هم همین طور بود. او نیز مانند مادرم رفتار و سوگواری خود را پنهان میکرد.
شهدا امامزادگان عشقند
شهدا به راستی واسطههای فیض الهی هستند و بسیاری از مردم از برکت توسل به آنها حاجات خود را برآورده میبینند. همانطور که در قرآن کریم آمده است، شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. بسیاری هم به خانه ما آمدند و از استجابت دعاها و رفع حوایجشان با ما صحبت کردند. بسیاری آمدند و گفتند شفای بیمارشان را از رضا خواسته و او را واسطه اجابت دعایشان قرار دادهاند. حتی رضا را نمیشناختند. میگفتند فقط نام او را شنیده بودند. بنده خدایی بیمار سرطانی داشت. میگفت من شفای بیمارم را از شهید شما گرفتهام. شهدا امامزادگان عشقند. مگر میشود در مسیر حق باشند و نتوانند گرهگشایی کنند. مادرم بعد از مدتها به شدت بیمار و فلج شد. من و پسرم به ملاقات مادر رفته بودیم که متوجه شدم، پسرم از راه بیمارستان برگشت. پرسیدم کجا رفتی؟ گفت من نمازم را نخوانده بودم و رفتم سر مزار دایی رضا. به او گفتم ننه را شفا بده! ناگهان دایی را کنار مزار خودش به طور مجسم دیدم. او به من نگاهی انداخت و گفت تو برو نمازت را بخوان! من میدانم و ننه جان... الحمدالله مادرم کمی بعد شفا گرفت و خوب شد ...